تبليغاتX
سـرنوشـت

 

سكوت سرشار از حرف هاي نگفته است و خاطرات ننوشته

نمي دونم اينو قبول داري يا نه

اگه قبول داري پس چرا به من مي گي " باز چرا ساكتي؟"

شايد خيلي وقتا سكوتم آزارت بده اما من سكوت رو دوست دارم؛ مي تونم باهاش تو خلاء زندگي كنم.

عاشق اون سكوتم كه تنها صداي نسيم نفس هات پرش مي كنه

عاشق هزار حرف نگفته  ام عاشق آواي سكوتم

حرفهايي كه تو سكوت هست ، شايد هيچ وقت نشه گفت، يا نوشت، اما ميشه  حس كرد...

زيباترين خاطره هام سراشار از سكوته.

تو بگو...

با كدامين جمله گرماي دستت رو تفسير كنم كه بشنوي؟

يا چه جمله اي بگي كه آرامش نفس هات رو بهم بده ؟

بدون كه :

زيباترين خاطرات، زيباترين آرزوهام با سكوته

من از اين دنيا يه نيمكت چوبي مي خوام كه پر پرواز من و تو باشه براي رفتن به اوج سكوت، براي شنيدن آواي سكوت

حالا تو بگو:::

اگه عقاب تيز پرواز سكوتمي

اگه مرد راهي و اهل پرواز

هم پرواز شهر سكوتم مي شي؟

           

+ نوشته شده توسط نازی در چهارشنبه 11 شهریور1388 و ساعت 17:9 |

ماه من غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر که هنوز ، بعد صدها شب و روز قبل از آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد ...

یا زمینی را که ، دلش از سردی شب های خزان ، نه شکست و نه گرفت ...

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر

پاهامان ریخت ..!

تا بگوید هنوز ، پر امنیت احساس خداست ...

ماه من ، غصه چرا ؟!

تو مرا داری و من ، هر شب و روز ، آرزویم همه خوشبختی توست ...

ماه من ، دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند ..

ماه من ، غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات از لب پنجرۀ عشق

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود

                                                                 که خدا هست

                                                                                       خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظۀ شرب ، راه نورانی امید را نشانم می داد

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همۀ زندگی ام غرق شادی باشد ...

ماه من ، غصه اگر هست ، بگو تا باشد !

معنی ِ خوشبختی ، بودن ِ اندوه است ...

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور ، چه بخواهی و چه نه ، میوۀ یک باغند ..

همه را با هم و با عشق بچین ..

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند

سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

                                   که خدا هست

                                                       خدا هست

و چرا غصه ؟!

                        چرا ؟! ...

 

+ نوشته شده توسط نازی در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 و ساعت 10:33 |

 

Yasna

 

Mahya

 

 Mahya

 

Yasna

 

Mohammad Parham 

 

Mohammad Parham

 

+ نوشته شده توسط نازی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 12:59 |

 

 ظهر یک روز سرد زمستانی ، وقتی اميلي به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.

او با تعجب پاکت را باز کرد
و نامه ی داخل ان را خواند
:

" اميلي عزیزم،


عصر امروز به خانه ی تو
می ایم تا تو را ملاقات کنم
.

با عشق ، خدا


اميلي همان طور که با
دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت. با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: : من که چیزی برای پذیرایی ندارم!". پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط دودلار داشت
.

با این حال به سمت فروشگاه
رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله اشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به اميلي گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید؟


اميلي جواب داد: "متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نانها هم
برای مهمانم خریده ام
."

مرد گفت: " بسیار خوب خانم ، متشکرم" و بعد دستش را
روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند
.

همان طور که مرد و زن فقیر
در حال دور شدن یودند، اميلي درد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: " اقا خواهش می کنم صبرکنید" وقتی اميلي به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت
.

مرد از او تشکر
کرد و برایش دعا کرد. وقتی اميلي به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد
:

" اميلي
عزیز،


از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم،


با عشق ، خدا
"

  از نویسنده ای ناشناس

+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه 25 فروردین1388 و ساعت 17:42 |

 

بقیه در ادامه مطلب ..............

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازی در سه شنبه 11 فروردین1388 و ساعت 12:19 |

عید سعید نوروز را به همه دوستان و وبلاگ نویسان عزیز تبریک می گویم

امیدوارم سالی با عشق و محبت داشته باشید

Happy Nouroz

Happy Nouroz

عيد مبارك

عيد شما مبارك

 

 

+ نوشته شده توسط نازی در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 16:7 |
 

راه و رسم عاشقی ...

  یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،...

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، 

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

 

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

  بقیه در ادامه مطلب.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نازی در دوشنبه 30 دی1387 و ساعت 14:32 |

شهادت امام حسين عليه السلام

 

+ نوشته شده توسط نازی در یکشنبه 15 دی1387 و ساعت 10:6 |